|
من- سلام دلم- علیک من- خوبی؟ دلم- نه من-چرا؟ دلم- تو رو سَ نه نه ؟!!! من- چه بی ادب! دلم- خفه شو بابا!!! من- هوووو! چیه هی هیچی بهت نمیگم روت زیاد میشه ! آدم باش. دلم- بیشین بینیم بابا! من- ببین نذار یه کاری کنم که.... دلم- برو کنار بذا باد بیاد کوچولو! من- ( مثل اینکه نمیشه با زور جلو رفت ) نه خدایی چته؟ تو که با من اینطوری نبودی عزییییییزم!! ( خاک بر سر منت کشت کنن!) دلم- هیچی بابا، ولم کن بذار به حال خودم باشم. من- (مثل اینکه داره درست میشه) حال خودم و خودت نداریم که، تو مال منی، پس باید همه چی رو بهم بگی، آ قربونت برم بگو چت شده دیگه. دلم- من مامانمو می خوام!!!!!!!!!!!!!!!!! من- چییییییییییییی؟!! مگه تو مامانم داری که میخوایش؟ دلم- نه بابا فقط خواستم یه چیزی گفته باشم من- حالا چرا این؟ دلم- راستش حالم خیلی خرابه ! من- مگه من مردم که بذارم حالت خراب بمونه؟ تو فقط بگو چی میخوای...... اصلا جون بخواه دلم- من زن میخوام!!!!!!!!!!!!!!!!! من- هوووووووووووو! کجا با این عجله؟ اصلا میفهمی داری چی میگی؟ خیلی داره روت زیاد میشه ها! دلم- باشه بابا غلط کردم! این دفعه هم فقط خواستم یه چیزی گفته باشم! من- نه........، مثل اینکه وضعیتت خیلی درامه! درست فهمیدم، زده به کلت. دلم- آره به خدا من- ببین هر چی میخوای بگو فقط چرت و پرت نگو، اوکی؟ دلم- اوکی. من- حالا بگو ببینم چی این طوری ناراحتت کرده؟ دلم- این آدمای.............. من- مگه این بیچاره ها چی کار کردن؟ دلم- بگو چیکار نکردن من- خوب بگو دیگه دلم- خیلی کارا، آخه من موندم به اینا چی بگم من- تو که قرار نیست چیزی بگی، این منم که با بقیه حرف میزنم، تو فقط با من حرف میزنی. دلم- مگه دل به دل را نداره؟ من- اگه من نخوام نه !! دلم- جووووون؟! من- همینی که شنیدی، فعلا هم نمیخوام! دلم- چرا نمی خوای؟ من- به خودم ربط داره ! دلم- مگه نگفتی خودم و خودت نداریم؟! من- بلا شدی!! آخه هنوز وقتش نشده که بری و با دل یکی دیگه بپری ! دلم- کی وقتش میشه؟ من- وقت گل نی! بحث و عوض نکن. دلم- نه تو رو خدا بگو چرا نه؟ من- ای بابا، ول کن نیست، آخه میدونم تو چه مارمولکی هستی ! اگه الآن بهت اجازه بدم فاتحه طرف خوندست ! بذار وقتی یکی پیدا شد که جلوی تو یکی کم نیاره، اون وقت میذارم باهاش آشنا بشی. حالا هم برو سر اصل مطلب. دلم- باشه بابا، حیف که حالم خوش نیست وگرنه می دونستم چه جوری جوابتو بدم! من- آره جون خودت! خوب مثلا از دست آدما ناراحت بودی، نگفتی چرا؟ دلم- یادت میاد چند سال پیش رو که با هم قرار گذاشتیم که دیگه اصلا به هیچ کس دروغ نگیم؟ من- آره چطور مگه؟ دلم- خوب اون موقع فک می کردیم که این کار خیلی سخته، درسته؟ من- خوب دلم- ولی حالا خودمونیم تونستیم این کار رو بکنیم یا نه؟ من- انصافا یادم نمیاد بعد از اون به کسی دروغ گفته باشم (البته به جز مشورت هایی که تو امتحان ها با بچه ها میکنم!!! دلم- خوب مگه سخت بود؟ من- باید بهش عادت کرد. وایسا ببینم این که خیلی خوبه پس چرا تو اینقدر ناراحتی؟ دلم- آخه من از این ناراحتم که چرا همه فک میکنن که این کار خیلی سخته؟ چرا از همون اول تو گوش همه ی ما خوندن که دروغ نگفتن کار خیلی خوب ولی در عوض خیلی هم سخته؟ چرا همه برای اثبات حرفشون باید به زمین و زمان قسم بخورن؟ چرا نمیشه به همین راحتی حرف هیچکی حتی عزیز ترین کستو باور کنی؟ چرا ...... من- چون، چون..... به خدا نمیدونم چرا !! دلم- مثلا همین الآن چرا گفتی به خدا؟ خوب قبول کن وقتی آدم نمی خواد مثل اونا باشه، تحمل کارایی که اونا با بقیه و در اصل با خودشون میکنن خیلی سخته. من- قبول، ولی چیکارش میشه کرد؟ من که نمیتونم همه رو مجبور کنم. دلم- منم واسه همین ناراحتم، باید بشه یه کاریش کرد دیگه. من- مثلا چیکار؟ دلم- چه میدونم، مثلا برو زن بیگی!!!! من- کافیه دیگه، حوصله ی شوخی ندارم. دلم- خوب بابا، من- راست میگی، این طوری که نمیشه . باید یه کاری بکنیم. ولی چیزی به فکر من یکی که نمیرسه،............ چرا، نمیدونم، ولی به نظرم این یکی دیگه واقعا سخته. فقط دعا کن همه بفهمن که راست گفتن و با وجدان راحت زندگی کردن(البته اگه وجدانی هم مونده باشه) کار زیاد سختی نیست. شاید خیلی ها همون اول از دستمون ناراحت بشن، ولی ته دلشون خوشحالن که راستشو بهشون گفتیم. شاید به نظر برسه ممکنه با گفتن حقیقت کسی رو از دست بدیم، ولی خدایی با دروغ گفتن اونو به معنای واقعی از دست میدیم. شاید چیزی به کسی هیچ ربطی نداره، خوب درست، ولی مگه میترسی بهش محترمانه بگی تو رو سَ نه نه؟! شاید میترسی بهش راستشو بگی، اینم قبول، ولی از خدا چی؟ از اون نمیترسی؟ شاید این، شاید اون، شاید کوفت..... بابا قبول کنین که کار نشد نداره فقط یه کم عرضه می خواد.
///این پست اشتباهی پاک شد ولی دوباره گذاشتمش. از کسایی که نظرات ارزشمندشون از بین رفت واقعا عذر میخوام/// سلام فک کنم این بار دیرتر از همیشه آپ کردم نه؟ خوب میگین چیکار کنم، قبلا که راحت میتونستم هرچند روز یکبار بآپم، تابستون بود و ما هم که بیکار، میشستم و هر چی دلم میخواست مینوشتم. هر چند، اگه بچه خوبی بودم باید تابستون هم درس میخوندم تا یه دفعه همشون رو سرم خراب نشن، که شدن!! آخه خدایی اون موقع اصلا حسش نبود که آدم بخواد درس بخونه، تنها چیزی که همیشه و در همه حال حسش بود اینه که هر چقد میتونی بخوابی، یا بشینی و فیلم ببینی و در نهایت هم با دوستات بری بیرون!! خوب با این وضع دانشگاه هم شروع شد و ما هم مثل .... بیست واحد ناقابل برداشتیم تا اگه خدا شانس بده پاسشون کنیم. در یه مورد که شانس نداریم، چون ما اولین ورودی های کامپیوتر دانشگاه گیلان هستیم، سال بالایی نداریم تا ازشون بپرسیم از پس فلان درس یا فلان استاد چه جوری باید بر اومد. به همین خاطر معمولا اوایل ترم گیج میزنیم. بعضی ها هم که کل ترم! برای همین هم این ترم تا چشامو باز کردم دیدم که استادای محترم کلی درس دادن و ما هم باید مثلا اونا رو بخونیم. از همه بیشتر هم مستر ناصر شریف (معروف به بابی جون، عطابک، یا همون تاتولوژی خودمون!!!) که با تمرین ها و برنامه هایی که ازمون خواسته میخواد که ما رو به یه مهندس فرد اعلا تبدیل کنه که البته دستش درد نکنه. ولی چون شش واحد از درسهای اختصاصیمون با ایشونه خدا عاقبتمونو بخیر کنه. نمیدونم چطور شد که یهویی به سرم زد تو این هیری ویری برم کلاس زبان هم ثبت نام کنم. آخه زبانم خوبه و حیفه که ولش کنم چون مطمئنم یه روزی به دردم میخوره، همونطور که تا الآن اینجوری بوده. هر چند ممکنه که این ترم و با این واحد هایی که گرفتم به ضررم تموم شه ولی در کل به نفع منه. تموم چیزی که می خواستم بگم این بود که شاید از این به بعد دیر به دیر آپ کنم یا شاید هم نه. باید ببینم دلم چی میگه! راستی الآن که دارم اینو مینویسم دارم ترانه های خانم کرنبریز (Cranberries) رو گوش میدم. خیلی ازش خوشم میاد. هم از اون و هم از دایدو (Dido) که آهنگاش واقعا به آدم آرامش میده. پیشنهاد میکنم شما هم اگه تونستین به آهنگ هاشون گوش بدین، مطمئنن خوشتون میاد. حالا هم اگه اجازه بدین دیگه باید برم سراغ درسام، آخه میترسم اونا بیان سراغم!
از خیلی وقت پیش این سوال رو از خودم می پرسیدم که آیا میشه همه ی آدما رو دوست داشت؟ یعنی میشه بدون اینکه از هیچ کس بدمون بیاد زندگی کنیم؟ شاید مثل یه رویایی بود که اصلا و به هیچ وجه قرار نبود اتفاق بیفته. ولی اگه می شد چی مییییشد ! شاید هم من اشتباه میکردم و دوست داشتن همه به ضرر ما آدما تموم میشد ! خیلی با خودم کلنجار رفتم! خیلی فکر کردم. بعضی موقع ها به خودم می گفتم آخه نوکرتم، بیکاری که نشستی و داری این فکرا رو با خودت می کنی؟ نمیتونی مثل بچه آدم بشینی و زندگیتو بکنی؟ آخه تو رو چه به این حرفا؟ ولی خب نمیتونستم این فکر رو از سرم بیرون کنم. راستش اصلا نمیدونم که چه جوری شد و این فکر رفت تو کله ی من! دوست داشتن همه !!!! برو بابا ! دیدم که نه، نمیشه و من به تنهایی نمیتونم به این سوال جواب بدم. رفتم تا ببینم بقیه چی میگن. البته نه هر کسی ! با ذهنیتی که با عقاید و آرمان های انسانهای بزرگی مثل مولوی، کوئیلو، شاملو، اوشو، کاترین پاندر و خیلی های دیگه به وسیله ی کتاب هاشون و یا کسایی که اونا رو میشناختن داشتم، دیدم که آره، اونا هم هر کدوم به طوری می خواستن بگن که باید همه رو دوست داشت. شاید بعضی از اونا با صراحت این حرف رو نزده باشن ولی با یکم عمیق تر شدن به حرفهاشون میشد به این مساله پی برد. خب پس معلوم میشد که دوست داشتن همه ی آدما کاریه به نفع ما، و از همه مهمتر خود اون فرد. اوایل اصلا نمیتونستم قبول کنم که بتونم چنین کاری بکنم. آخه مگه میشه کسی رو که حالت ازش به هم میخوره دوست داشته باشی؟ نه خودمونیم مگه شدنیه؟ به خودم می گفتم آخ اگه میتونستم فلانی رو با دستای خودم می کشتم، چه برسه به این که دوسش داشته باشم. ولی بعد دیدم که نه! یکی دیگه هم گفته که باید همه همدیگه رو دوست داشته باشیم. آره، خدا... وقتی که خدا کسی رو انقدر دوست داره که بهش حق زندگی کردن میده! ماها این وسط چیکاره ایم؟! یه کمی فک کنین....... همه ی این آدمایی که در این دنیا زندگی میکنن حتما خدا خیلی دوستشون داشته که بهشون حق زندگی کردن، حق بودن، حق داشتن فرصتی برای جبران گناهان و حق دوست داشتن همدیگه رو داده. یعنی ماها منزلتمون حتی از خدا هم بیشتره که بخواییم به همین راحتی در مورد کسی قضاوت کنیم و اونو لایق دوست داشتن ندونیم؟ آخه عزیز دل من، حتما یه چیزی توی ما آدما هستش که خدا اینقدر ماها رو دوست داره ! حالا هر چی که می خواد باشه؟ مطمئنم که یه چیزی، یا شایدم بیشتر از یه چیز وجود داره. مطمئن باشین دلامون به اندازه ی همه ی آدمای روی این کره ی خاکی و خیلی هم بیشتر از اون بزرگ هست تا بتونیم همه رو توش جا بدیم. بیاین همدیگه رو دوست داشته باشیم. قول میدم ضرر نمیکنین !
سلام من همیشه فک میکردم این فقط انسان های بزرگ اون هم با آرمان های والا هستن که می تونن حرفای بزرگ بزنن. حرفایی که به کار بردن هر کدومشون می تونه زندگی آدم رو از این رو به اون رو کنه، البته اگه به درستی فهمیده بشه. چون فک می کردم انسان های عادی اصلا در حد و اندازه های این حرف ها نیستن! ولی اون روز که داشتم کتاب "سینوهه، پزشک مخصوص فرعون" رو می خوندم نظرم به کلی عوض شد و فهمیدم که کاملا اشتباه می کردم. در یه جایی از این کتاب به مطلبی برخورد کردم که دوست دارم شما هم از اون بی نصیب نمونین. بذارین اینطوری براتون تعریف کنم که سینوهه در دوران جوانی خودش یک اشتباه بسیار بزرگ میکنه، اشتباهی که زندگی اون رو به مرض نابودی می کشونه، طوری که پدر و مادرش بر اثر این موضوع خودکشی میکنن. حالا نمی خوام زیاد وارد جزییات بشم چون خیلی طولانی میشه. بعد از این موضوع سینوهه دچار عذاب وجدان و یاس شدیدی میشه، طوری که زندگی در طبس یعنی زادگاهش رو تموم شده میبینه و میخواد که اونجا رو برای همیشه ترک کنه. اینجاست که "کاپتا" غلامش که فقط یه برده است، برده ای که حتی دزدی کردن از اربابش براش یک چیز عادی به حساب میاد و فقط حرف زور و کتک رو میفهمه به اربابش میگه: "هر عمل که از انسان سر می زند، مانند سنگی است که به دریا بیندازند. این سنگ، بعد از اینکه در آب افتاد صدایی بزرگ ایجاد میکند و آب را به تلاطم در می آورد و انسان فکر مینماید که هرگز اثر آن هیجان و تلاطم از بین نمیرود ولی بعد از چند لحظه آب آرام میشود بطوری که انسان به خود می گوید اصلا سنگی در این آب نیفتاده وگرنه، اینطور آرام نبود." یه کم بهش فک کنین.... به نظر من که اون میخواسته با این حرف ارزش بخشش و گذشت رو بیان کنه. گذشتی که ارزشمندترین اون میتونه گذشت نسبت به خود آدم باشه. حالا این که چطوری میشه این حرف رو یک چنین فردی به زبون بیاره خودش جای تامل داره. من که فک میکنم هر کدوم از انسان ها حداقل به وسیله انسان بودنشون میتونن روح والایی داشته باشن و این حرفها هم از همون روح، که وابسته به خداست سرچشمه میگیره. شما چی فک میکنین؟
سلام یکی دو روز پیش بالاخره بعد از دو ماه انتظار گواهینامه ام اومد. نمیدونید چقدر خوشحال شدم، منم که خیلی اعصابم ریخته بود به هم. خوب به من هم حق بدین، این که یه ماشین تو خونه باشه و تو هم بتونی رانندگی کنی ولی چون گواهینامه نداری نتونی ازش استفاده کنی. یه بار که خیلی کلافه شده بودم، چون بابام واسه یکی دو هفته رفته بود خارج و ماشین هم تو خونه بود. اون موقع دیگه بیست روز تموم شده بود و قاعدتا باید تا یکی دو روز دیگش گواهینامه میومد. ولی نه ، یه روز گذشت، دو روز گذشت، سه روز گذشت، باز هم خبری از این لعنتی نشد و چون من هم به بابام قول داده بودم که بدون گواهینامه سوار ماشین نشم نمیتونستم این کار رو بکنم. و ماشین هم همین طوری داشت تو حیاط خاک میخورد ولی خوب اون روز که گواهینامه ام اومد، اول پدرمو رسوندم سر کارش بعدشم ماشینو گرفتمو تا میتونستم ماشین سواری کردم. دقیقا هم رفتم جاهایی که نباید میرفتم! باز خودمونیم، این روز اوله که آدم خیلی شوق می کنه و دیگه بعد از یه مدت میشه یه چیز عادی. حالا هم با اینکه یکی دو روز بیشتر نگذشته و من هم زیاد سوار ماشین نشدم، دیگه همچین باهاش حال نمی کنم. به قول داداشم که میگه: دوست دارم برم بالای بلندترین قله دنیا و داد بزنم دوستت دارم،............ ولی خدایی حسش نیست!!!
من یه نفرم. من یه بار به دنیا میام. من فقط یه بار حق دارم بمیرم. من نمیتونم چند نفر باشم. من می خوام خودم باشم. بابا من منم. من نمیتونم جلوی یکی باوقار و سنگین، جلوی یکی دیگه کم حرف، جلوی اون یکی بامزه،جلوی یکی کافر وجلوی خدا بنده باشم. چرا باید با هر کی مثل خودش بود؟ چرا من نباید اونی که دلم می خواد باشم ؟ چرا من باید اونی که دیگران دلشون می خواد باشم؟ چرا باید همرنگ جماعت شد؟ اصلا واسه چی این جماعت رنگ دارن؟ چرا هیچ کس بیرنگ نیست؟ مگه حتما باید دیده شد؟ چرا نباید حس شد؟ چرا نمیشه هیچ کس رو از گرماش شناخت؟ چرا نمیتونیم مثل دلامون باشیم؟ مگه کسی تا حالا دلشو دیده؟ مگه دل کسی رنگیه؟ مگه تاحالا شده دلمون بهمون دروغ بگه؟ بابا خود واقعی اون دل ماست! من که میخوام خودم باشم، تو چی؟
چند وقتی بود بد جوری دلم درد می کرد! اولش نمی دونستم واسه چی. مگه کسی ناراحتش کرده بود؟ مگه کسی دل نازنین منو شکسته بود؟ نه، هیچ کدوم از این چیزا نبود. بالاخره یه جایی نشستمو با دلم خلوت کردم.هی نازشو کشیدم، هی قربون صدقش رفتم، بهش گفتم گل من، عزیز من، قربون ناز کردنت بشم، قربون اون زبون بی زبونیت برم، .... چته؟ کلی ناز کرد و گفت ...........تنهام، گفتم پس من چی؟ گفت بروبابا! گفتم چیییییییی؟ یعنی من هیچی؟ گفت آره تو هیچی! این که نشد زندگی! تو جدا من جدا. گفتم بیشتر توضیح بده ببینم چه مرگته! روشو برگردوندو گفت هیچی، برو و منو تنها بذار. تو اصلا ارزش این حرفا رو نداری! مثل اینکه باهاش بد صحبت کرده بودم، مجبور شدم دوباره کلی نازشو بکشم تا بتونم به حرف بیارمش. گفت تو تویی منم من! گفتم مگه چشه؟مگه باید چیزی غیر از این باشه؟ گفت واسه همینه که من ناراحتم. گفتم آخی،نازی، حالا باید چیکارش کرد؟ گفت باید یکی بشیم!!!!!!!!!!!!!!! یه لحظه نفهمیدم داره چی میگه. گفتم آخه برای چه؟ گفت واسه اینکه من حالم خوب شه، واسه اینکه بتونی دنیا رو بهتر ببینی، واسه اینکه بفهمی خودت کی هستی، واسه اینکه،.... واسه اینکه ...عشق... وارد زندگیت بشه!!! پیش خودم گفتم بالاخره معلوم شد چه مرگته! گفتم حالا چطوری میشه این کار رو کرد؟ یعنی چطوری میشه باهات یکی شد؟ گفت اول باید یکی منو ازت بگیره! باید اول قدر منو بدونی، بفهمی بدون من چقدر برات سخته، بعدا. گفتم حالا چرا باید یه نفر دیگه بیاد تو کار؟ راه دیگه ایی نیست؟ گفت نه، باید یکی منو ازت بگیره، تو هم مال اونو.........!، تا هر کدوم برای رسیدن به دل خودش، رسیدن به دلی که تو وجود یکی دیگه ارزش پیدا کرده تلاش کنه. اونوقته که هرکی به دل خودش، به مراد خودش، به......... عشق خودش میرسه. پیش خودم گفتم عجب شیر تو شیری شد! حالا کی میتونه بیاد اینو درست کنه. گفتم بچه برو دندوناتو مسواک بزن عشق چیه؟ مراد چیه؟ هنوز این حرفا واست خیلی زوده! اینا رو بذار واسه وقتی آدم شدی! گفت بدون عشق اصلا آدم نمیشی.............................................................................................!!!!!
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام! سلام به همه ی اونایی که میدونن، اون چیزی رو که باید بدونن! حتما میگین یعنی چی؟! اینم شد حرف؟! نمی دونم، واقعا نمی دونم...، نمی دونم که اصلا چرا اینو نوشتم! فقط یه لحظه این جمله به ذهنم خطور کرد و من هم همینطوری تایپش کردم . اصلا معلوم نیست از کجا اومده و رفته تو کله من!!! آخه نه جایی خوندمش، نه از کسی شنیدم و نه... . ولی خودمونیم، به نظر من همچین جمله ی بدی هم نیستش. (یه کمی بهش فک کنین...) اینکه آدما اون چیزی رو که باید بدوننو بدوونن! حالا او چیز چی هست؟ همینو توش موندین نه؟ هر کی میتونه یه تعبیری از اون (چیز) پیش خودش داشته باشه. و دقیقا هم همینطوره، یعنی چیزایی که من باید بدونم ممکنه زمین تا آسمون با اون چیزایی که تو یا کس دیگه ای باید بدونه فرق داشته باشه! یه نفر که زرت زرت از عشق و عاشقی دم میزنه باید بدونه عشق یعنی چی یا نه؟باید طعم عاشقی رو چشیده باشه یا نه؟ به نظر من کسی که تا حالا عاشق نشده و و شور و حال و درد و رنج عشق واقعی رو نچشیده، غلط می کنه میخواد در جایگاه یک عاشق در موردش نظر بده! یه نفر که می خواد به ما خدا رو بشناسونه، باید خودش خدا رو بشناسه یا نه؟ (حالا هر چند کم) یا اینکه نه، بدون ترس از همون خدا و به اسم اون و برای رسیدن به مقاصد کثیفش مردم رو مسخره خودش قرار بده؟ مگه دین و اعتقاد و احساسات مردم بازیچه ی دست یک مشت آدم (البته اگه بشه بهشون گفت آدم!) ظاهر فریبن؟ قسم به همون خدا که اینا هنوز نمیدونن اون خدا کیه وگرنه .... ! یه نفر که هی این ور و اون ور دم از انسان و انسانیت میزنه باید بدونه اصلا خودش کی هست یا نه؟ اصلا خودش آدمه؟ میدونه انسان بودن یعنی چی؟ یا فقط بلده شعار بده؟ (مثل خیلی از خود ماها!!!!!) یه نفر که صبح تا شب میشینه قرآن و نماز و دعا و ... میخونه باید بدونه داره چی میخونه یا نه؟ یا فقط یه سری جملات عربی رو تکرار میکنه بدونه اینکه بفهمه اصلا اونا چی هستن و چی میخوان بگن. بعدشم به قول خودش احساس آرامش میکنه!!!آخه نوکرتم، آخه آدم حسابی، آخه کسی که دو کلمه حرف حساب سرت میشه، آخه...! یادم میاد تو دبیرستان یه رفیق داشتم که میگفت تونسته تو ماه رمضون هشت بار کل قرآن رو ختم کنه!!! بهش گفتم خوب حالا باید به معنای واقعی هدایت شده باشی نه؟یعنی یه بنده از نوع فرد اعلا با ضمانت نامه معتبر!.چند روز پیش دقیقا همون پسرو تو پارک دیدم. از ریخت و قیافه و دوستاش معلوم بود تا چه حد تونسته به خدا نزدیک بشه! و یه نفر مثل من که داره یه چیزی مینویسه باید بدونه چی داره مینویسه یا نه؟(فک کنم خودم یکی از اونایی هستم که اصلا نمیدونم دارم چیکار میکنم!...........فک کنم قبلا گفتم........کار دلمه!!!) خدا کنه بالاخره همه ی ما بدونیم اون چیزایی رو که باید بدونیم!
سلام سلام برای اولین بار. آ خه این اولین نوشته من توی این وبلاگه! امیدوارم بتونم از این به بعد طوری اینجا رو درست کنم که لااقل ارزش اینو داشته باشه که بیشتر از چند ثانیه که صرف باز و بسته کردنش میکنین براش وقت بذارین! اوه چی گفتم! راستشو بخواین من از چند ماه پیش دنبال این بودم که یه وبلاگ برای خودم درست کنم اما اصلا نمی دونستم که توش میخوام چی بنویسم ! فقط اینو میدونستم که منم دوست دارم یه وبلاگ داشته باشم. کلی فک کردم که وبلاگم در مورد چی باشه. وبلاگ های دیگه و البته دوستام و همکلاسی هامو میدیدم که انصافا وبلاگای قشنگی دارن و از همینجا به همشون تبریک و خسته نباشید میگم. هر کدوم برای خودشون موضوعاتی دارن. خیلی ها شعر میگن، خیلی ها حرف های با حال میزنن، وبلاگ خیلی ها پره از جوک و اس ام اس و ... . اما من چی؟ من که نه بلدم شعر بگم ، نه بلدم حرفای عاشقانه بزنم، شاید چون هنوز عاشق نشدم (حالا بگذریم از عشق به خدا و خانواده و...)، نه انقدر کتاب خوندم که بتونم حرفای عمیق با کلکسیونی از واژه های قشنگ بزنم و نه حوصله خوندنو نوشتن جک دارمو و و و و. از یه طرف هم نمی خواستم وبلاگم خیلی تکراری باشه. نشستم و پیش خودم گفتم خوب، من چی بلدم؟ من توچی استعداد دارم؟ خوب، فکر اقتصادی من خوب کار میکنه، خطم هم نسبتا خوبه، تو ورزش هم بد نیستم.(البته نمی خوام از خودم تعریف کنم، پس لطفا تو دلتون به من نخندین!!). ولی اینا که هیچ کدوم به درد وبلاگ نمیخورن!!! پس من باید چی کار میکردم؟ بالاخره فهمیدم.... میدونین چیکار کردم؟ گرفتم و یه کمی تغییر تو جمله ی معروفه ((هر چه می خواهد دل تنگت بگو)) دادم و کردمش ( هر چه می خواهی، دل تنگم، بگو!!) پس از این به بعد هر چی که اینجا میخونین مال دله خودمه ! یعنی معلوم نیست چی میتونه باشه. هر چی دلم بگه منم مینویسم. گناهشم پای خودشه و به من هیچ ربطی نداره!!! راستی امروز تولدمه! راستشو بخواین به طور اتفاقی شروع کار وبلاگم افتاد به این روز! چون من از چند روز پیش دنبال راه اندازی اینجا بودم ولی هر سری یه مشکلی پیش میومد. خوب حتما یه حکمتی توشه دیگه!
|
درباره من
هر چی که اینجا میخونین مال دله خودمه . معلوم نیست چی میتونه باشه! هر چی دلم بگه منم مینویسم. گناهشم پای خودش !!!
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبآبان 1387مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 پیوندها
عشق اول، عشق آخر |